شعر » به باغ وحش من

بالا را نگاه کن
دست‌ها بزرگ‌اند و اگر من می‌رفتم در آستانه‌ی دریا و علف مرا می‌سپردی!          اگر می‌رفتم!
تنها سَر ِ من و حمیدرضاست که می‌لرزد
آن‌گاه بود که عابران گفتند چرا از خیابان جمع نمی‌کنندشان؟
بالا را نگاه کن

ادامه مطلب »


شعر » فاطَم

آن‌جا چهارراه ولی‌عصر نبود
آن‌جا چهارراه خانی‌آباد بود که می‌‌‌افتاد روی پنجره‌مان
دو شاخه‌ام را وصل می‌‌‌کند به یک سر صورتش             من می‌‌‌لرزم             با نگاه‌هایی که نگاه‌های دیگر را راه می‌‌‌برد
می‌‌‌دانستم روزی روی پل خانی‌آباد نویز صدایش می‌‌‌شوم             رد می‌کنم سه راه ورامین را و دستانش تسلیم خواهند بود
آن‌جا چهارراه خانی‌آباد نبود
آن‌جا سال ِ سرد عاشقی بود که صبح‌های لیز داشت و نگاه می‌‌‌کردم چیزی جز خیسی نبود

ادامه مطلب »


شعر » تولد

حرف‌هایم را یادم رفته                    خودم را یادم رفته مجتبی
جانور بزرگ سیاهی شده‌ای که پاهایت را می‌گذاری روی کله‌ام                    کله‌ام را یادم رفته مجتبی
دست‌هایم را قایم کرده بودم و درخت‌هایی را می‌دیدم که عقب‌عقب پرت می‌شدند
ستاره‌هایی را دیدم که با روشن‌شدنشان سلول‌های مغز من یکی یکی خاموش می‌شد
سرم را گذاشتم روی زانوهایم و همان‌طوری به زندگی‌ام ادامه می‌دادم

ادامه مطلب »


شعر » فیلم‌فارسی

چه‌گی‌های خودم را می‌بینم که از توی شورتم بیرون می‌آید و توی جعبه‌ی چوبی یک تپانچه‌ی چوبی می‌خوابم
یک نفر افتاده دنبالم با دستمال ابریشمی توی نواب زمانی که جوادیه «بیابونی» بود
صورتم را نزدیک کردم چشم‌هایم را بستم دیدم دارند قهرمان را با چاقو می‌بُرند
گفتم ترسیده‌ام عزیزم، باید پنجاه نفر گریه کنند تا بخوابم

ادامه مطلب »


شعر » هیچ

اشتباهات داشت سیر طبیعی‌اش را طی می‌کرد وگرنه من با اورژانس تماس می‌گرفتم و می‌گفتم عبدالله مرده است
همه وارد آتش‌فشان آتنا شدند و شروع کردند به لخت شدن
من و تو داشتیم از ال‌سی‌دی‌های شهر می‌دیدیم که با لباس زمستانی جذاب‌تریم ولی عبدالله با پنجاه درصد سوختگی‌ مرده بود

ادامه مطلب »


شعر » «مجید قربانی»

من آسانسورچی فقیری باشم که بعدازظهر توی کوچه برلن می‌دوید و از پشت صدایش می‌کردند؟
بچگی‌هایش باشم که زنگ می‌زد        نگاه می‌کرد              و دوباره زنگ می‌زد؟
توی عکس‌هایم دنبال چیزی می‌گردم که آن موقع جلوی در انداخته بودند و معلوم نبود
تجریش بود یا جوادیه که فهمیدم همه چی تمام شده

ادامه مطلب »


شعر » تهوع

بچه که بودم طی یک گروگانگیری اسلحه‌ام را روی شقیقه‌ی شاملو گذاشتم و به آیدا تجاوز کردم... بعد رفتم سینما پدر و مادر واقعی‌ام را پیدا کردم و وحشت‌زده پیراهنم را در آوردم
چشم‌هایم را بستم و با رعایت تعادل جنسـی‌ام عکس رفقایم را روی سنگ حکاکی کردم
اعتراف می‌کنم از وقتی باردار شده‌ام فهمیده‌ام همه چیز یک بازی‌ست

ادامه مطلب »


تماس